تبليغاتX
♥ღ♥ღخودمونی خودمونی♥ღ♥ღ

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه" پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !

يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .

پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 23:15 توسط مصطفی |


پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست . پيشخدمت يك ليوان برايش آب آورد . پسر بچه پرسيد:  يك بستني ميوه اي چند است ؟

پيشخدمت پاسخ داد : ۵۰  سنت . پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد . بعد پرسيد :  يك بستني ساده چند است.

در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد :  ۳۵ سنت .

پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت: لطفأ يك بستني ساده . پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت . پسرك نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت .

وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوكه شد . آنجا در كنار ظرف خالي بستني ، ۲ سكه ۵ سنتي و ۵ سكه ۱ سنتي گذاشته شده بود . براي انعام پيشخدمت!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 13:30 توسط مصطفی |


روزی لقمان در کنار چشمه ای نشسته بود مردی که از آنجا می گذشت ازاو پرسید چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟ لقمان گفت راه برو. آن مرد پنداشت که لقمان سخن او را نشنیده است و گفت مگر نشنیدی ؟ پرسیدم که چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید. لقمان گفت راه برو. آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و به راه رفتن ادامه داد. هنوز چند قدمی راه نرفته بود که لقمان به بانگ بلند گفت ای مرد یک ساعت دیگر بدان ده می رسی.

مرد گفت چرا اول نگفتی ؟ لقمان گفت چون راه رفتن تو را ندیده بودم و نمی دانستم تند می روی یا کند. حال که دیدم دانستم که یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید.

 لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟ گفت از بی ادبان. هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 19:45 توسط مصطفی |


مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:45 توسط مصطفی |


 يك. آنهايي كه وقتي هستند ، هستند  و وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده اين آدم‌ها مبتني بر فيزيك شان است. تنها با لمس ابعادجسماني آنهاست كه قابل فهم مي‌شوند بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

دوم . آناني كه وقتي هستند ، نيستند و وقتي كه نيستند هم نيستند (مردگاني متحرك در جهان، خود فروختگاني كه هويت شان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند. بي‌شخصيت‌اند و بي‌اعتبار، هرگز به چشم نمي‌آيند ، مرده و زنده‌شان يكي است)

 سوم .  آنهايي كه وقتي هستند ، هستند  و وقتي كه نيستند هم هستند (آدم‌هاي معتبر و باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود را مي‌گذارند كساني كه همواره در خاطر ما مي‌مانند ، دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم)

 چهارم.  آنهايي كه وقتي هستند، نيستند و وقتي كه نيستند، هستند (شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما مي‌روند نرم‌نرم و آهسته آهسته درك مي‌كنيم . باز مي‌شناسيم، مي‌فهميم كه آنان چه بودند. چه مي‌گفتند و چه مي‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم، گويي قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سكوت مي‌كنيم و غرق در حضور آنان مست مي‌شويم ودرست در زماني كه مي‌روند يادمان مي‌آيد كه چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد).

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:0 توسط مصطفی |


روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:0 توسط مصطفی |


پادشاه و دیکتاتور اسپانیا که فوت کرد،پسربزرگش "آرتور"که ولیعهد بود،به پادشاهی انتخاب شد و چند روز پس از خاکسپاری پادشاه ظالم،مراسم تاجگذاری شاه جدید برگزارگردید.

سپس بنابر سنت قدیمی دربار،مراسم تقدیم هدیه به پادشاه شروع شد.مراسمی که طبق سنت دربار اسپانیا،تمام افراد شاغل در قصر – از مشاور پادشاه،وزرا و کارکنان قصر گرفته تا آشپز و کارکنان ساده ای که در آجا کار می کردند – هدیه ای هر چند کوچک و ناچیز به پادشاه جدید می دادند."آرتور"روی تختش نشست و طبق سلسله مراتب،هدیه دادن از شخص مشاور آغاز شدتا وزرا و... .سرانجام نوبت رسید به آخرین نفر که کسی نبود جز باغبان پیر و قدیمی قصر که سالها در دربار پدر"آرتور"نیز همین شغل را داشت.باغبان پیر آمدو به شاه جدید تعظیم نمود و کیسه ای بزرگ تقدیم او کرد.

"آرتور"آن را باز کرد و با حیرت چند جمجمه را که داخل کیسه بود دید و از باغبان پرسید:"اینها چیست؟این چه هدیه ای است؟؟"

باغبان پیر به آرامی می گفت:"اینها نمونه ای از هزاران جمجمه و استخوان های افراد بی گناه است که توسط پدر شما به ناحق کشته شدند.این هدیه را تقدیمتان کردم تا تکلیف خود را با حکومت روشن کنید!"

"آرتور"جوان سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت.

نوشته:پائولو کوئیلو

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:42 توسط مصطفی |


آلفردو به آرایشگاه محلشان رفت و طبق معمول با آگوستینو به بحث همیشگی درباره وجود خداوند پرداخت.بحث تا جایی پیش رفت که مرد آرایشگر روزنامه را باز کرد و خبری را که نوشته بود؛

"سالی چند میلیون نفر از گرسنگی می میرند" به دوستش نشان داد و گفت:

"حالا چی میگی آلفردو؟>> اگه خدا خداوند وجود داره چرا این مردم بی گناه باید بمیرند؟

"آلفردو هر چه فکر کرد پاسخی نیافت،سکوت کرد تا آگوستینو – که احساس پیروزی می کرد – شروع به اصلاح موهایش بکند.در همین حال آلفردو پیرمرد ولگردی را گوشه پیاده رو دید با مو و سبیل بلند که پیدا بود سالهاست به آرایشگاه نرفته." درهمین حال فکری کرد و بلافاصله گفت: " به نظر من هیچ آرایشگری در دنیا وجود نداره!"آگوستینو با تعجب گفت:"منظورت چیه رفیق" و آلفردو پیرمرد ژنده پوش را نشان داد و گفت:"اگر آرایشگریوجود داشت،این مرد نباید با چنین مو و ریش بلندی در خیابانها راه می رفت..." آرایشگر خندید و به دوست قدیمی اش گفت :"این چه حرفیه دوست من...وقتی آن مرد خودش به سراغ من نمیاد،نمی توانی بگویی من وجود ندارم..." در همین حال آلفردو خندید و گفت:"احسنت دوست من" سپس خبر روزنامه را به آگوستینو نشان داد و اضافه کرد:"من هم درباره خداوند همین را می گویم؛وقتی ما آدم ها او را فرموش کرده ایم،آیا اگر بلایی سرمان بیاید باید منکر او شویم؟" آگوستینو سکوت کرد .

نوشته:ماندو ریوژی(کلمبیا)

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:0 توسط مصطفی |


زاهدي در يکي از کوههاي لبنان،درغاري انزوا گزيده مي زيست. روزها روزه مي داشت و شب هنگام قرص ناني بهرش مي رسيدکه با نيمي افطارمي کردو نيم ديگر را سحر مي خورد

روزگار چنين مي گذشت تا اين که شبي گرده نانش نرسيد نماز بگذارد وآن شب را چشم انتظار چيزي که گرسنگيش را فرو نشاند ماندچون چيزي بدستش نيامد به روستايي که دردامنه ي کوه بود و ساکنانش غير مسلمان بودند رفت از پيري طعام خواست پير دو گرده ي جوين داد زاهدآن دو را گرفت و آهنگ کوه کرد.

ازقضا سگ لاغروگر خانه به دنبالش افتاد و عوعوکنان دامن زاهد را گرفت زاهد هر يکي از نانها را داد سگ باز آمدزاهد نان دوم را هم به او داد بار ديگر سگ به دنبال زاهد رفت و جامه اش را بدريد.زاهد گفت سبحان الله هيچ سگي بي حيا تر از تو نديدم صاحبت دو گرده نان به من داد هر دورااز من گرفتي پس اين زوزه و جامه دريدنت چيست؟

خداوند سبحان سگ را به زبان اوردکه:من بي حيا نيستم،چه درخانه ي اين غيرمسلمان پرورده شدم.گله وخانه اش راحراست ميکنم وبه استخوان پاره يا تکه ناني که مي دهد خرسندم گاهي نيز مرا فراموش مي کند وگاهي خودش هم چيزي براي خوردن نمي يابد. اما من از زماني که خودم را شناختم خانه اش را ترک نکردم و به درخانه ي غير او نرفته ام. عادتم بدوه اگر چيزي بيابم سپاس بگذارم و گرنه بردباري پيشه کنم. اما تو قطع گرده ي نانت را به يک شب طاقت نداشتي و از در خانه ي روزي رسان به در خانه ي اين غير مسلمان امدي روزي،از معشوق بتافتي وبا دشمن ريا کارش بساختي، بگوکدام يک از ما بي حياتر است تو يا من ؟

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:40 توسط مصطفی |


 این داستان رو به مناسبت تولد پسر داداشم آپ میکنم با این  حساب امروز6 روزه میشه

................................................

"پاول" آن روز با اضطراب از خواب بیدار شد و صبحانه اش را خورد و همه کارهایش را انجام داد و منتظر ماند تا ماموران پلیس حکم جلب او را بیاورند و راهی زندانش کنند،آن هم فقط400دلار کسری حساب که نوانسته بو آن مبلغ را جور کند.البته اگر چک دست هر کس دیگری بود "پاول" می توانست از او فرصت بخواهد،اما "ادی" نه...او از سالها قبل به خاطر"ماندلینا" از او نفرت داشت؛دختر زیبای شهر که به درخواست ازدواج "ادی" جواب نداده و با "پاول" ازدواج کرده بود.پس "ادی" چنین فرصتی را بای انتقام از دست نمی داد. "پاول" بیچاره به خیلی ها رو زده بود که آن مبلغ را جور کند،اما نتوانسته بود و حالا منتظر آمدن پلیس بود... اما وقتی ظهر شد از پلیس خبری نشد،خودش به "ادی"زنگ زد و گفت:"چی شد؟مگه نرفتی بانک ؟" "ادی" هم با خشم گفت:"شانس آوردی که حسابت را پر کردی وگرنه حتما می انداختمت زندان..."و گوشی را قطع کرد.

"پاول"هر چه فکر کرد نفهید آن 400 دلار چگونه و توسط چه کسی به حسابش واریز شده اما این را می دانست که دیشب تا صبح به درگاه خدا اشک ریخته بود.

نوشته:موری الساند

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:1 توسط مصطفی |


 

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:0 توسط مصطفی |



کوهنوردي مي‌خواست از بلندترين کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز کرد ولي از آنجا که افتخار کار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندي هاي کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا مي رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پايش ليز خورد و در حالي که به سرعت سقوط مي کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد. و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت. همچنان سقوط مي کرد و در آن لحظات ترس عظيم، همه ي رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.اکنون فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در اين لحظه ي سکون برايش چاره اي نمانده جز آن که فرياد بکشد:
" خدايا کمکم کن"
ناگهان صدايي پر طنين که از آسمان شنيده مي شد، جواب داد:
" از من چه مي خواهي؟ "
- اي خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داري که من مي توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داري، طنابي که به کمرت بسته است را پاره کن!
.... يک لحظه سکوت... و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.
چند روز بعد در خبرها آمد: يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند. بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود.

او فقط يک متر با زمين فاصله داشت !!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:45 توسط مصطفی |


"لوکاس" مقدس داخل خیابان قدم می زد که جوانی افسرده و دل مرده به سراغش آمد و گفت:" استاد چگونه به خدا نزدیک شوم؟" و "لوکاس" مقدس پاسخ داد: "تفریح کنان،با شادی و شوق زیاد، به خالق عشق بورز."پسر جوان تشکر کرد و چون منتظر دوستش بود،چند دقیقه ای آنجا ماند،تا اینکه جوانی سبکسر، جلف و خیلی شوخ و بذله گو به سراغ "لوکاس" آمد و پرسید "استاد چگونه به خدا نزدیک شوم؟" و "لوکاس" پاسخ داد:"چندان لودگی و شوخی نکن..."

جوان تشکر کرد و دور شد اما جوان اول به سراغ "لوکاس" آمد و اعتراض کرد: "استاد بالاخره تکلیف را روشن کنید،برای یافتن خدا شاد باشیم یا نباشیم؟"لوکاس" مقدس سری تکان داد گفت:"اگر تو بالای پشت بام باشی و ببینی که دو نفر نابینا ،دو سوی با م قرار دارند و اگر اولی یک قدم یه راست برود سقوط می کند و دومی یک قدم به چپ برود می افتد،آیا غیر از این است که به اولی خواهی گفت :"به سمت راست بیا و به دومی می گویی به سمت چپ بیا؟"

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 0:52 توسط مصطفی |


یک سامورایی خشن که به کشتن به خاطر هیچ معروف بود،روزی سر راهش به ملاقات یک پدر روحانی رفت و گفت:بهشت و جهنم را که شما می گویید می توانم به راحتی نشان بدهم؛اگر با شمشیرم به شما بزنم،یعنی جهنم! اگر به شما زخم نزنم،یعنی بهشت!

حالا بهشت و جهنم شما چیست؟

پدر روحانی سری تکان داد و گفت:<<من با ابلهی چون تو حرفی ندارم>> سامورایی خشن عصبانی شد و چشمانش را خون گرفت و روحانی ادامه داد:<<این یعنی جهنم که نتوانی جلو عصبانیت خودت را بگیری....>> سامرایی که متوجه منظور پدر روحانی شد زد زیر خنده،پدر روحانی نیز پاسخ داد .

<<و این یعنی بهشت که به خوبی های روزگار بخندی!>>

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 12:51 توسط مصطفی |


+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 13:34 توسط مصطفی